از ترک مدعاست دل من به جای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
۱غافل ز سیر عالم بالا نمی شوم
افتد چوشمع اگر سر من زیر پای خویش
۲از امتیاز دست چو آیینه شسته ام
با خوب و زشت صافدلم از صفای خویش
۳پهلوی لاغرست مرا بوریای فقر
فرش دگر مرانبود درسرای خویش
۴بیدار کی شوند به فریاد غافلان؟
دیوار چون فتاد نخیزد ز جای خویش
۵غفلت نگر که با دم جان بخش چون مسیح
دریوزه می کنم ز طبیبان دوای خویش
۶بر من ره گریز نبسته است هیچ کس
دارم به پای، بند گران از وفای خویش
۷شمعی فروختم به ره بازماندگان
خاری که درره تو کشیدم ز پای خویش
۸هر برگ سبز او کف افسوس میشود
نخلی که میوه ای نفشاند به پای خویش
۹گردد به قدر ریشه دواندن بلند نخل
درفکر زینهار بیفشار پای خویش
۱۰گر روضه بهشت بود دوزخ من است
صائب به هر کجا روم از سرای خویش
۱۱