خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش
کافر مباد کشته تیغ زبان خویش !
۱یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم
در دل چوآفتاب شکستم سنان خویش
۲هرگز چنان نشد که درین دشت پرشکار
دست نوازشی بکشم برکمان خویش
۳آتش به مصحف پر پروانه می زند
این شمع هیچ رحم ندارد به جان خویش
۴در وادیی که خضرزند جوش العطش
دارم عقیق صبربه زیر زبان خویش
۵چون موج ازکشاکش این بحر نیلگون
فرصت نیافتم که بگیرم عنان خویش
۶بلبل به خاکساری من رشک میبرد
افتاده ام ز جوش گل ازآشیان خویش
۷صائب به گردکعبه مقصد کجارسد؟
دارد هزار مرحله تاآستان خویش
۸