دلدار ماست محو خط مشکفام خویش
صیاد را که دیده که افتد به دام خویش
۱کیفیتی که هست ز جولان خود ترا
طاوس مست را نبود از خرام خویش
۲زان پیشتر که خط کندش پای در رکاب
بشکن خمار من به می لعلفام خویش
۳انصاف نیست کز لب حاضر جواب تو
خجلت بود وظیفه من از سلام خویش
۴از بس که سرکش است دل بدگمان تو
نتوان به چشم پاک ترا کرد رام خویش
۵دارد کجا خبر ز سر پرخمار ما؟
آن را که از لب است می لعلفام خویش
۶مه را بود تمام شدن بوتهگداز
ای شوخ پر مناز به ماه تمام خویش
۷در پیری از حیات ز بس سیر گشتهام
خود میکنم ز قامت خم حلقه نام خویش
۸غافل که من میکندش ز انتقام حق
هرکس که میکشد ز عدو انتقام خویش
۹آب حیات نیست گوارا ز جام خلق
زهر هلاهل است گوارا ز جام خویش
۱۰بودم به جنت از دل بیآرزو مقیم
درد و زخم فکند تمنای خام خویش
۱۱صائب مرا به نامهبران نیست اعتماد
خود میبرم به خدمت جانان پیام خویش
۱۲