از بیقراری دل اندوهگین خویش
خجلت کشم همیشه ز پهلونشین خویش
۱در وادیی که روبه قفا می روند خلق
در قعر چاهم از نظر دوربین خویش
۲ای وای اگر مرا نکند آب،انفعال
زین تخمها که کاشته ام در زمین خویش
۳آن خرمنم که خوشه اشک است حاصلم
از جیب و دامن تهی خوشه چین خویش
۴یوسف به سیم قلب فروشی ز عقل نیست
ما صلح کرده ایم زدنیا به دین خویش
۵یک نقش بیش نیست نگین را و لعل او
دارد هزار رنگ سخن درنگین خویش
۶از بس گرفته است مرا در میان گناه
از شرم ننگرم به یسار و یمین خویش
۷دایم به خون گرم شفق غوطه می خورم
چون صبح صادق از نفس راستین خویش
۸چون شبنم است بستر و بالین من ز گل
در خارزار، از نظر پاک بین خویش
۹گرد یتیمی گهر پاک من شود
گرد از دلی که بسترم از آستین خویش
۱۰چون گل فریب خنده شادی نمی خوریم
نقش مراد ماست ز چین جبین خویش
۱۱صید مراد ازوست که درصید گاه عشق
گردد تمام چشم وبود درکمین خویش
۱۲صائب ز هر که هست به کردار کمترم
در گفتگو اگر چه ندارم قرین خویش
۱۳