هر نفس تازه گلی زیبِ کنارست مرا
دایم از جوشِ سخن، جوشِ بهارست مرا
۱کمرِ وحدتِ من نیست بجز حلقهٔ فکر
چون سرِ غنچه به زانو سر و کارست مرا
۲نامِ منصورِ من از فکر بلندی گیرد
سرِ زانوی تأمل، سرِ دارست مرا
۳میچکد خون چو کباب از سخنِ رنگینم
سینه از ناخنِ اندیشه فگارست مرا
۴روی دل بر سرِ گفتار مرا میآرد
هر چه جز دل بود آیینهٔ تارست مرا
۵چون شرر نیست مرا کار به هر تردامن
صحبتِ سوختگان باغ و بهارست مرا
۶سایهٔ شهر بود بر دلِ من کوهِ گران
دامنِ دشتِ جنون، دامنِ یارست مرا
۷میشود از نفسِ صبح، چراغم خاموش
صیقلِ آینهٔ دل، شبِ تارست مرا
۸نیست در آینهام نقشِ دگر جز رخِ دوست
چشم بر هرچه فتد رویِ نگارست مرا
۹نکند دایرهٔ عیش مرا بیپرگار
نقطهٔ دل که چو مرکز به قرارست مرا
۱۰ساغری در خورِ من نیست درین میکدهها
ورنه تسبیحِ ریا حلقهٔ مارست مرا
۱۱گرچه پر گل بود از گریهٔ من دامنِ دشت
رزق، چون آبله از نِشترِ خارست مرا
۱۲میتوانم به دَغا کرد حریفان را مات
مانعِ راهزنی، راهِ قمارست مرا
۱۳آه ازان روز که از پرده برآید صائب
نغمههایی که گره در رگِ تارست مرا
۱۴