در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق
رحم است بر کسی که شود آشنای خلق
۱صبح قیامت است جبین گشاده شان
برق فناست خنده دندان نمای خلق
۲در شوره زار ریختن آب زندگی است
از عمر آنچه صرف کنی دررضای خلق
۳در چار موجه لنگر کشتی است بادبان
آسودگی طمع مکن ازآشنای خلق
۴مرغی است کز گسستن دام است دلگران
آن ساده دل که شکوه کند از جفای خلق
۵درآب زیر کاه خطر بیشتر بود
از ره مرو به ظاهر صلح وصفای خلق
۶هرکس که برتو پشت کند مغتنم شمار
کز روی کار خلق بود به، قفای خلق
۷تارو به خلق داری، پشتت به قبله است
بر خلق پشت کن که شوی مقتدای خلق
۸سیری ز حرف پوچ ندارندمردمان
بی دانه سیر و دور کند آسیای خلق
۹از پنبه ناز مرهم کافور می کشد
گوشی که شد گزیده زآواز پای خلق
۱۰دلسوزیش به اشک ندامت سرشته بود
بستیم چشم یکقلم از توتیای خلق
۱۱تا وحشتم به وادی تنها روی فکند
برمن دهان شیر بود نقش پای خلق
۱۲در دیده ها سبک نشوی تا چو برگ کاه
ازجا مرو به جاذبه کهربای خلق
۱۳صائب به درد خویش ز درمان کن اختصار
کز درد بی دواست گرانتر دوای خلق
۱۴