زبس که کرد نهان چرخ نقد جان درخاک
هزار چشمه حیوان بود روان درخاک
۱ریاض جود همان روز بی طراوت شد
که کرد ریشه قارون فلک نهان درخاک
۲مرا چگونه تواند ز خاک برگیرد؟
چنین که تا به کمر مانده آسمان درخاک
۳جماعتی که نخوردند آب زنده دلی
چو تخم سوخته ماندند جاودان درخاک
۴شده است گرد ز افتادگی به باد سوار
نشسته است ز گردنکشی نشان درخاک
۵ترا که دست تصرف به زیر سنگ بود
چه سود ازین که بود گنج بیکران درخاک
۶کمان چرخ شود وقتی از کشاکش سیر
که همچو تیر نشینند راستان درخاک
۷تمیز نیک و بد از سفلگان مجو زنهار
یکی است مرتبه کاه و زعفران درخاک
۸به مرگ دست ندارم ز تیر یار،که هست
هزار صبح امیدم ز استخوان درخاک
۹مرا به خاک نشانده است آتشین شستی
که ماه نو کند از شرم اوکمان درخاک
۱۰ز تخم اشک درآن آستان نیم نومید
امید هاست مرا همچو باغبان درخاک
۱۱درآن ریاض که تیغ زبان کشد صائب
کنند تیغ زبان بلبلان نهان در خاک
۱۲