کناره گیر ازین قوم بی مروت خشک
که داغ تشنه لبی به بود ز منت خشک
۱نزد برآتش من آب،سبزه خط او
فزود تشنگی شوق ازین کتابت خشک
۲به بوسه ای جگرم تازه کن که ممکن نیست
کز آن عقیق تسلی شوم به منت خشک
۳ز روی خوب طلبکار حسن معنی باش
مرو زراه چو نادیدگان به صورت خشک
۴مرا به عالم آب ای خضر هدایت کن
که سوخت مغز من از زاهدان و صحبت خشک
۵خوشم به شیشه که آب حیات می بخشد
بس است اگر چه ز گردنکشان اطاعت خشک
۶ازان به کام گرانمایگان گوارایم
که همچو آب گهر قانعم به عزت خشک
۷ز دود، قطره آبی به چشم می آید
چه حاصل است ازین ابربی مروت خشک ؟
۸ز تاره رویی بحر گهر چه گل چیدم؟
که درسراب کنم پهن، دام رغبت خشک
۹به ناامیدی من رحم کن، مروت نیست
که از محیط قناعت کنم به رخصت خشک
۱۰درین محیط گرانمایه آن کف پوچم
که دربساط ندارم به جز ندامت خشک
۱۱مرا به موجه رحمت ز دست من بستان
که درمحیط زمین گیرم از خجالت خشک
۱۲مگر قبول توآبی به روی کارآرد
و گرنه گرده شرمندگی است طاعت خشک
۱۳فغان که زاهد بی معرفت نمی داند
که کار هیزم ترمی کند عبادت خشک
۱۴سخن که نیست در او درد، تیغ بی آب است
زبان خویش بشو صائب از نصیحت خشک
۱۵