فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام
تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام
۱قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم
می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام
۲گرچه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور
دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام
۳هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب
گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام
۴اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من
سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام
۵می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس
پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام
۶گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام
بادبان کشتی می می کند سجاده ام
۷از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت
کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام
۸می شود قفل خموشی غنچه منقار او
گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام
۹انتظار همرهان صائب عنانگیر من است
ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام
۱۰