گر چنین شویَد غبار زهد از دل بادهام
بادبان کشتی می میشود سجادهام
۱چون نگردد آب در چشم جهان از دیدنم
از یتیمی در غریبی چون گهر افتادهام
۲عالم قسمت ندارد سیر چشمی همچو من
قانع از خرمن به برگ کاه چون بیجادهام
۳شستهام دست از لباس زود سیر نوبهار
همچو سرواز برگریز نیستی آزادهام
۴باطنم از جوهر ذاتی است پر نقش و نگار
گرچه چون آیینه در ظاهر زمین سادهام
۵نیست ناخن گیر دلهای عزیزان ورنه من
ناوک خارا شکافم این چنین کاستادهام
۶زردرویی میکشم چون نی ز همراهان خویش
من که از ذوق سفر هرگز کمر نگشادهام
۷عاجزم در عقده دل گرچه صائب بارها
عقده سر در گم افلاک را بگشادهام
۸