در نمود نقشها بیاختیار افتادهام
مهره مومم به دست روزگار افتادهام
۱ز انقلاب چرخ میلرزم به آب روی خویش
جام لبریزم به دست رعشهدار افتادهام
۲نیست دستی بر عنان عمر پیچیدن مرا
سایه سروم به روی جویبار افتادهام
۳چون نگردد داغ حسرت فلس بر اندام من
از محیط بیکران در چشمهسار افتادهام
۴دیدهام در نقطه آغاز انجام فنا
چون شرر در جانفشانی بیقرار افتادهام
۵هرکه بردارد مرا از خاک اندازد به خاک
میوه خامم به سنگ از شاخسار افتادهام
۶بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت
در بهشتم تا ز اوج اعتبار افتادهام
۷دست موج از زخم دندان گهر نیلی شده است
تا من از دریای هستی برکنار افتادهام
۸هیچ کس حق نمک چون من نمیدارد نگاه
دادهام حاصل اگر در شورهزار افتادهام
۹خنده گل در رکاب چشم خونبار من است
گریهرو هرچند چون ابر بهار افتادهام
۱۰تارو پود هستی من جامه فانوس نیست
من همان نورم که بیرون زین حصار افتادهام
۱۱خواری و بیقدری گوهر گناه جوهری است
نیست جرم من اگر در رهگذار افتادهام
۱۲نیست غیر از سادهلوحی خط پاکی در جهان
من چو طفلان در پی نقش و نگار افتادهام
۱۳نیست صائب بیسرانجامی مرا مانع ز عشق
گرچه بد نقشم ولی عاشق قمار افتادهام
۱۴