تا به فکر شبرویهای خیال افتاده ام
مست لذت در شبستان وصال افتاده ام
۱نیست غیر از ناامیدی حاصل دیگر مرا
دانه بی طالعم در خشکسال افتاده ام
۲می شود هر روز فکرم یک سرو گردن بلند
تا به فکر قامت آن نونهال افتاده ام
۳با همه مشکل گشایی خاک باشد رزق من
بر سر ره چون کلید اهل فال افتاده ام
۴صحبت من نیست بار خاطر نازکدلان
هرکجا افتاده ام خوشتر ز خال افتاده ام
۵هست اگر کیفیتی بازندگی در بیخودی است
تا به حال خویش می آیم ز حال افتاده ام
۶دور از انصاف است در محشر به دوزخ بردنم
من که در آتش مکرر ز انفعال افتاده ام
۷هر سر موی حواس من به راهی می رود
تا به دام زلف آن وحشی غزال افتاده ام
۸شاهد بیداری شبهاست خواب بی محل
من ز خواب چشم او در صد خیال افتاده ام
۹چرخ هر خواری که بامن می کند شایسته ام
میوه خامم سزای خاکمال افتاده ام
۱۰چون نباشد ذره من ایمن از بیم زوال
همعنان آفتاب بی زوال افتاده ام
۱۱آرزویی هر دم از گردون تمنا می کنم
کودک شوخم سزای گوشمال افتاده ام
۱۲چند پرسی صائب احوال پریشان مرا
نیست حالی تا بگویم چون زحال افتاده ام
۱۳