بوالعجب مجموعهها از کف به حسرت دادهام
حاصلِ عمرِ گرامی را به غارت دادهام
۱تا چرا چون گل به چشمِ خود ندادم جایِ او
خارِ مژگان را به سیلابِ ندامت دادهام
۲با چه رو در چار سویِ مصر، دکان واکُنَم؟
کاروانِ حُسنِ یوسف را به غارت دادهام
۳مَبْدأِ فَیّاض اگر با من کُنَد خصمی رواست
با وجودِ حُسنِ معنی، دل به صورت دادهام
۴مردمِ آزاده را یک جامه چون سرو است بس
کافِرم در عمرِ خود گر تن به زینت دادهام
۵چشمِ آن دارم که از مُلْکِ اثر یابد نشان
از تهِ دل، گریه را امروز رخصت دادهام
۶چرخ را بر خویشتن فرمانروا گرداندهام
تیغِ بیرحمی، به دستِ بیمروت دادهام
۷عذرخواهِ معصیت، اشکِ پشیمانی بس است
نامهیِ خود را به دستِ ابرِ رحمت دادهام
۸«صائب»، این شعرِ ترِ آتشزبان را گوش کن
تا بدانی در سخن، دادِ فصاحت دادهام
۹