سر چو دود از روزن اختر برون آورده ام
شعله شوخم سر از مجمر برون آورده ام
۱تیغ می مالد زبان بر خاک پیش جراتم
پیچ و تاب از قبضه جوهر برون آورده ام
۲نیست چون خورشید در طالع مرا آسودگی
ورنه از هر روزنی من سر برون آورده ام
۳دیگران از بحر اگر گوهر برون آورده اند
من دهان خشک و چشم تربرون آورده ام
۴با دل بی نقش از مجموعه عالم خوشم
من همین یک فرد ازین دفتر برون آورده ام
۵غیر سربازی ندارم مدعایی چون حباب
گاه گاهی گر ز دریا سربرون آورده ام
۶نیست رنگی از عقیق آبدار او مرا
گرچه آب و رنگ از گوهر برون آورده ام
۷درد و داغ عشق دارد از بهشتم بی نیاز
در دل دوزخ سر از کوثر برون آورده ام
۸حیرت سرشار دارد از وصالم بی نصیب
در دل دریا چو ماهی پر برون آورده ام
۹درگشاد دل ز قید زلف و کاکل عاجزم
من که صدره مهره از ششدر برون آورده ام
۱۰از حجاب عشق در بیرون در چون حلقه ام
با تو گر از یک گریبان برون آورده ام
۱۱این جواب آن غزل صائب که می گوید فرج
قطره ای از دست صد گوهر برون آورده ام
۱۲