ماه مصرم در حجاب چاه کنعان مانده ام
شمع خورشیدم نهان در زیر دامان مانده ام
۱از عزیزان هیچ کس خوابی برای من ندید
گرچه عمری شد که چون یوسف به زندان مانده ام
۲منزل آسایش من خاک بر سر کردن است
سیل بی زورم جدا از بحر عمان مانده ام
۳می گذارم سینه بر ریگ روان از تشنگی
از رکاب خضر تنها در بیابان مانده ام
۴خون خود را می خورد دل در تن افسرده ام
در طلسم استخوان عاجز چو پیکان مانده ام
۵جلوه زندان کند در چشم من شهر سبا
هدهد خوش مژده ام دور از سلیمان مانده ام
۶هر نفس در کوچه ای جولان حیرت می زند
در سرانجام غبار خویش حیران مانده ام
۷هیچ کس از بی سرانجامی نمی خواند مرا
نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ام
۸جذبه دریا به فکر سیل من خواهد فتاد
پا به گل هرچند در صحرای امکان مانده ام
۹نیستم نومید از تشریف سبز نوبهار
گرچه چون نخل از برگ عریان مانده ام
۱۰بی کمین نتوان به صید وحشی مطلب رسید
از برای مصلحت در چاه کنعان مانده ام
۱۱از مروت بر هم آوازان ترحم می کنم
من نه از کج نغمگی بیرون بستان مانده ام
۱۲قاف تا قاف جهان آوازه من رفته است
گرچه چون عنقا ز چشم خلق پنهان مانده ام
۱۳از بلندی شمع من پرتو به دور انداخته است
غیر پندارد که من در زیر دامان مانده ام
۱۴چون سکندر تشنه لب بسیار دارم هر طرف
گرچه در ظلمت نهان چون آب حیوان مانده ام
۱۵طوطی من فارغ است از چوب منع نیشکر
از ادب دور از وصال شکرستان مانده ام
۱۶گرچه در دنیا مرا بی اختیار آورده اند
منفعل از خویش چون ناخوانده مهمان مانده ام
۱۷بهر رم کردن چو آهو راست می سازم نفس
ساده لوح آن کس که پندارد ز جولان مانده ام
۱۸می رساند بال و پر از خوشه صائب دانه ام
در ضمیر خاک اگر یک چند پنهان مانده ام
۱۹