مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیدهام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
۱از سر هر خار صد زخم نمایان خوردهام
تا چو شبنم روشناس این چمن گردیدهام
۲خضر دارد داغها بر دل ز استغنای من
روی آب زندگی را بر زمین مالیدهام
۳شعلهٔ بیمایهام با خار و خس در دار و گیر
خوردهام صد زخم تا یک پیرهن بالیدهام
۴از سر غیرت سپند آتش خود گشتهام
پیش اغیار از جفای او اگر نالیدهام
۵زود بر فتراک میبندد سر خورشید را
شهسواری را که من در خانهٔ زین دیدهام
۶پر برآورده است از درد طلب سنگ نشان
از گرانجانی همان من بر زمین چسبیدهام
۷میکند تیغ زبان شعله را دندانهدار
جامهٔ فتحی که من از بوریا پوشیدهام
۸تا چو می صائب کلامم پخته و رنگین شده است
در حریم سینهٔ خُم سالها جوشیدهام
۹