تا نظر از عارض گلفام او پوشیدهام
خار در چشمم اگر روی فراغت دیدهام
۱در به هم پیچیدن زلف درازش عاجزم
من که طومار دو عالم را به هم پیچیدهام
۲سالها در پردهٔ دل خون خود را خوردهام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیدهام
۳من که شمع محفل قُربم درین وحشتسرا
کافرم گر پیش پای خویشتن را دیدهام
۴در دهان آتش سوزان به جرات میروم
جامهٔ فتحی ز نقش بوریا پوشیدهام
۵باد میسنجم کنون و شُکر طالع میکنم
در ترازویی که گوهربارها سنجیدهام
۶میتوان چون آب خواندن از بیاض چشم من
نامهٔ او را ز بس بر چشم تر مالیدهام
۷کوه در دامن نگنجد در فضای لامکان
زیر گردون حیرتی دارم که چون گُنجیدهام
۸جبههٔ من غوطه در گرد کدورت خورده است
غیر پندارد که صندل بر جبین مالیدهام
۹در بیابان طلب در اولین گامم هنوز
من که چون خورشید بر گرد جهان گردیدهام
۱۰کی پریشان میکند خواب اجل صائب مرا
من که در بیداری این خواب پریشان دیدهام
۱۱