گرچه از دریا به ظاهر چون گهر بگسستهام
از ره پنهان به آن روشنروان پیوستهام
۱در سرانجام جهان از بیدماغیهای من
میتوان دانست دل بر جای دیگر بستهام
۲چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنون
من که از بند فرنگ عقل بیرون جستهام
۳آشنا جویان عالم خویش را گم کردهاند
فارغم از آشنایان تا به خود پیوستهام
۴در شکست کشتی من موج خونخواری شده است
هر لب نانی که بر خوان فلک بشکستهام
۵گرچه عالم منتظم از فکر باریک من است
در نظر بیقدرتر از رشتهٔ گلدستهام
۶بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خود
از دهان شیر پندارم مسلم جستهام
۷میشمارد عشق صائب از تنآسانان مرا
گرچه از درد طلب هرگز ز پا ننشستهام
۸