عاشق صادق نمی دارد تمناهای خام
تخم انجم در زمین صبح می سوزد تمام
۱کام و ناکامی درین گلشن هم آغوش همند
بیشتر از فصلها در فصل گل باشد زُکام
۲فسق پیش من زطاعات ریایی بهترست
استخوان صد پیرهن باشد به از مغز حرام
۳تیرگی بیرون نرفت از دل به علم ظاهری
خانه را روشن نمی سازد چراغ پشت بام
۴ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هرکوته اندیشی که از خصم انتقام
۵می توان آسان گسستن دامهای سست را
دل مخور گر کار دنیای تو باشد بی نظام
۶سالکی کز نور وحدت صیقلی شد دیده اش
می کند چون کعبه هر سنگ نشان را احترام
۷عالم روشن به چشم خویش می سازد سیاه
چون عقیق از سادگی هرکس کند تحصیل نام
۸از گرانسنگی پرستاران مودب می شوند
سجده پیش بت برهمن می کند جای سلام
۹چشم بد را ناتمامیهاست نیل چشم زخم
روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام
۱۰از طمع پیش خسان مگشا لب خواهش که نیست
تا لب گور این جراحت را امید التیام
۱۱اره با آهن دلی با نخل بارآور نکرد
انچه با عزلت گزینان می کند سین سلام
۱۲نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند
سرکشی بارآورد چون نخل آب بی لجام
۱۳می شود کام سخنورتر ز شعر آبدار
سبز سازد تیغ اگراز آب خود صائب نیام
۱۴