از تحمل راه گفت و گو به دشمن بسته ام
پیش سیلاب حوادث سد آهن بسته ام
۱همچنان دارد مرا سرگشته دوران گرچه من
برشکم سنگ از قناعت چون فلاخن بسته ام
۲در دل آهن دم جان بخش را تاثیر نیست
بی سبب خود را به عیسی همچو سوزن بسته ام
۳از سبکباران راه عشق خجلت می کشم
بر کمر هر چند جای توشه دامن بسته ام
۴نیست جزواکردن و پوشیدن چشم از جهان
چون شرر طرفی که من از چشم روشن بسته ام
۵ظلمت از کاشانه ام چون دود بیرون رفته است
از فروغ عاریت تا چشم روزن بسته ام
۶ز خم سنگ آسوده سازد مار را از پیچ وتاب
از جوانمردی کمر در خون دشمن بسته ام
۷دانه ای هرچند صائب بس بود سالی مرا
من کمر چون مور در تاراج خرمن بسته ام
۸