رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدم
بر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم
۱بود طرق قمریان انگشتر پا سرو را
در گلستانی که من با او سراسر می زدم
۲می دواندم ریشه در دل قاتل بیرحم را
زیر تیغش پیچ وتابی گر چو جوهر می زدم
۳با کمال تنگدستی از شکست آرزو
خارو خس در دیده تنگ توانگر می زدم
۴جوشن داودیی از عشق اگر می داشتم
خویش را بر قلب آتش چون سمندر می زدم
۵زنگ کلفت را اگر می شد برون دادن زدل
خیمه با گردون زنگاری برابر می زدم
۶بوریا بر خاک پشت دست خود را می گذاشت
هر کجا من تکیه باپهلوی لاغر می زدم
۷این که کردم حلقه درها دو چشم خویش را
کاش دل را حلقه امید بر در می زدم
۸جلوه لشکر تن تنها کند در دیده ام
من که تنها چون علم بر قلب لشکر می زدم
۹می کشم اکنون الف چون سوزن از بهر خزف
من که همچون رشته پشت پا به گوهر می زدم
۱۰نی به ناخن می کند دوران تلخم این زمان
زان تغافلها که من بر تنگ شکر می زدم
۱۱می کنم آب حیات خویش صرف شوره زار
من که از نخوت سیاهی بر سکندر می زدم
۱۲می شدم خامش اگر چون شانه باچندین زبان
دست در دامان آن زلف معنبر می زدم
۱۳صائب اکنون بادهان خشک و چشم تو خوشم
من که استغنا به خلد و آب کوثر می زدم
۱۴