گرچه چون مجنون زشور عشق صحرایی شدم
خاررا دست حمایت از سبک پایی شدم
۱داشت چشم باز عالم راسیه در دیده ام
تا نظر بستم ز دنیا عین بینایی شدم
۲تابع خورشید باشد سایه در سیر و سکون
چون تو هر جایی شدی من نیز هر جایی شدم
۳خاکساری پیشه خود کن که من چون آفتاب
درنظرها سر بلند از جبه فرسایی شدم
۴آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور
من ز وحشت در سواد شهر صحرایی شدم
۵طاقت دیدار چشم تنگ ظرف من نداشت
محو در نظاره چشم تماشایی شدم
۶داشت فارغبال خاموشی من آزاده را
در قفس محبوس چون طوطی ز گویایی شدم
۷علم رسمی می کند دلهای روشن راسیاه
من به نادانی ازان قانع ز دانایی شدم
۸نیستم فارغ ز پیچ و تاب از شرمندگی
تا علم چون سرو در گلشن به رعنایی شدم
۹نقش بست از کوتهی بر خاک، بال و پر مرا
بس که چون طاوس مشغول خود آرایی شدم
۱۰داشتم روشن تر از شبنم درین بستان دلی
دل سیه چون لاله من از باده پیمایی شدم
۱۱چون توانم سر برآورد از محیط بیکنار
من که در سیر وجود قطره دریایی شدم
۱۲پاس صحبت داشتن آسایش از من برده بود
قانع از همصحبتان صائب به تنهایی شدم
۱۳