هر که می آید به ملک هستی از کوی عدم
باز می گردد به جان بی نفس سوی عدم
۱هرکه می داند چه آشوب است درملک وجود
بی تامل برندارد سر ز زانوی عدم
۲هست در میزان هستی راه ورسم امتیاز
خاک وزرباشد برابر درترازوی عدم
۳هرکه رفت آنجا ز فکر باز گشت آسوده شد
دلنشین افتاده است از بس سر کوی عدم
۴سجده شکرش به دامان قیامت می کشد
هر که را محراب گردد طاق ابروی عدم
۵تا بیفتی از نفس چون دیده قربانیان
رو مکن زنهار رد آیینه روی عدم
۶نیست در ملک پرآشوب وجود آسودگی
چون نفس ازپای منشین در تکاپوی عدم
۷خاک می مالد به لب صائب ز بیم چشم زخم
ورنه سیراب است از آب زندگی جوی عدم
۸