نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم
در حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم
۱کرده ام هموار بر خود عالم ناساز را
جلوه دست نوازش می کند پا برسرم
۲قامتم خم گشت و از کودک مزاجیها هنوز
بر لب بام است چون طفلان تماشابر سرم
۳من که می دانم حیات خویش در جان باختن
زیر شمشیرم اگر باشد مسیحا بر سرم
۴پای نگذارم برون از حلقه فرمان عشق
گرکند سنگ ملامت چون نگین جا برسرم
۵چون توانم ترک کار دلپذیر عشق کرد
من که ذوق کار باشد کارفرما بر سرم
۶بر امید عشق کردم اختیار زندگی
من چه دانستم که افتد کار دنیا بر سرم
۷بی می روشن دل شبها نمی گیرم قرار
شمع بر بالین بیمارست مینا برسرم
۸شعله بیتابیم چون پنجه مرجان بجاست
ریخت چشم خون فشان ه رچند دریا برسرم
۹آفتاب زندگانی بر لب بام آمده است
سایه خواهی کرد اگر ای سرو بالابر سرم
۱۰جلوه مستانه حشر آرزوها می کند
وقت مستیها میا زنهار تنها بر سرم
۱۱دامن دشت جنون ملک سلیمان من است
خوشتر از چتر پریزادست سودا برسرم
۱۲همچنان گرد یتیمی درمیان دارد مرا
چون گهر صائب اگر ریزند دریا برسرم
۱۳