تا به کی بر دل زغیرت زخم پنهانی خورم
باتو یاران می خورند و من پشیمانی خورم
۱نیست ممکن تازه رو گردد سفال خشک من
زان لب نو خط اگر صهبای ریحانی خورم
۲گرچه پیش افتاده ام درراه شوق از برق و باد
همچنان از همراهان نیش گرانجانی خورم
۳از شکر چشم سفید مصر درراه من است
چند گرد کاروان چون ماه کنعانی خورم
۴من که عالمگیر می گردم ز طوفان چون تنور
در دهانم خاک اگر نان تن آسانی خورم
۵تشنه مرگم به عنوانی که چون آب خمار
زخم شمشیر شهادت را به آسانی خورم
۶می کنم در کار ساحل این کهن تابوت را
تا به کی سیلی درین دریای طوفانی خورم
۷در دماغ تیره من مایه سودا شود
لقمه خورشید اگر چون شام ظلمانی خورم
۸من که هر جا می روم چون مور رزقم با من است
روزی خود را چه از خوان سلیمانی خورم
۹سینه من نیست خالی ازگهر تا چون صدف
در سخاوت روی دست ابرنیسانی خورم
۱۰بر ندارد سر زبالین دیده حیران من
گر زهرمژگان خدنگی همچو قربانی خورم
۱۱من که شمشیر از برای نفس می زنم
صائب از غفلت چرا نان مسلمانی خورم
۱۲