گر فروغ مهر تابان آب می آرد به چشم
روی آتشناک او خوناب می آرد به چشم
۱بیقرار گل نپردازد به اوراق خزان
مهر و مه را کی دل بیتاب می آرد به چشم
۲گردش چشم تو گردون را کند زیروزبر
کشتی مار ا کی این گرداب می آرد به چشم
۳از شکر خند تو می ریزد نمک در چشم خواب
گرچه صبح نوبهاران خواب می آرد به چشم
۴پیش ابروی تو می بوسد زمین نه آسمان
سجده ما را کی این محراب می آرد به چشم
۵صرف گردد باده ممزوج در پیمانه ات
بس که رخسارت قدح را آب می آرد به چشم
۶اشتیاق بوسه لعل لب میگون تو
جام خالی راشراب ناب می آرد به چشم
۷مگسل از ما ناتوانان کز برای مصلحت
رشته را هم گوهر سیراب می آرد به چشم
۸دور باش پاکی دامان ان آیینه رو
اشک را لرزانتر از سیماب می آرد به چشم
۹شعله بیمایه می پیچد به هر خار و خسی
کی پر پروانه را مهتاب می آرد به چشم
۱۰بس که خوار وزار شد در روزگار حسن تو
دیدن خورشید تابان آب می آرد به چشم
۱۱هر که را صائب دل از ترک علایق گرم شد
کی سمور و قاقم و سنجاب می آرد به چشم
۱۲