سرو چون با آن قد استاده می آید به چشم
سایه در زیر پا افتاده می آید به چشم
۱پرده جوهر بود آیینه های صیقلی
با وجود خط عذارش ساده می آید به چشم
۲در سر کوی تو خورشید از شفق هر صبح و شام
بسمل در خاک و خون افتاده می آید به چشم
۳دیده ای کز اشک خون آلود مالامال نیست
چون نگین دان نگین افتاده می آید به چشم
۴دارد از بی حاصلی در باطن خود صد گره
سرو در ظاهر اگر آزاده می آید به چشم
۵دیده هر کس که حیوان نیست در بحر وجود
کشتی از دست لنگر داده می آید به چشم
۶گرم جولانتر بود از سایه بال هما
دولت دنیا اگر استاده می آید به چشم
۷باده خون دل بود در دیده غم دیدگان
بیغمان را خون دل چون باده می آید به چشم
۸بس که گردون سیه دل تلخ رو افتاده است
صبح خندانش در نگشاده می آید به چشم
۹عزم صادق بی نیازست از دلیل ورهنما
سیل را در قطع ره کی جاده می آید به چشم
۱۰هرکه را صائب بلند افتاده جولان خیال
آسمان در پیش پا افتاده می آید به چشم
۱۱