تیغ کوه همتم دامن ز صحرا میکشم
میروم تا اوج استغنا، دگر وامیکشم
۱دست از مشاطه در نازکادایی بردهام
سایه از مژگان بر آن زلف چلیپا میکشم
۲در قناعت از صدف کمتر چرا باشد کسی
میربایم قطرهای و سر به دریا میکشم
۳در پناه اهل عزلت میگریزم چند گاه
پردهای بر روی خود از بال عنقا میکشم
۴ای سموم بیمروت شعلهای از دل برآر
جاده جوی خون شد از بس خار از پا میکشم
۵تا دهن بازست چون پیمانه مینوشم شراب
چون سبو تا دست بر تن هست صهبا میکشم
۶میزنم هردم به دل نقش امید تازهای
خامهای در دست دارم نقش عنقا میکشم
۷