خاک صحرای جنون در چشم گریان میکشم
ناز سرو از گردباد این بیابان میکشم
۱دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست
از حجاب خویشتن در وصل هجران میکشم
۲نیست خون مرده لایق چنگل شهباز را
پای خوابآلود از خار مغیلان میکشم
۳از کنار عرصه میگویند بازی خوشتر است
خویش را در رخنه دیوار نسیان میکشم
۴چون صدف در پرده غیب است دایم رزق من
در کنار بحر ناز ابر نیسان میکشم
۵میکنم از زخم تیغش شکوه پیش بیدلان
پنجه خونین به روی آب حیوان میکشم
۶نیست مور قانع من در پی تنپروری
منت پای ملخ بهر سلیمان میکشم
۷نیست از بیدست و پایی گر نمیآیم به خود
بهر برگشتن به کوی یار میدان میکشم
۸عاقلان دیوار زندان رخنه میسازند و من
نقش یوسف بر در و دیوار زندان میکشم
۹میشود بر دیده خونبار من عالم سیاه
از دل صد پاره تا آهی به سامان میکشم
۱۰نیست صائب بهر دنیا آه دردآلود من
بر سواد آفرینش خط بطلان میکشم
۱۱