تا به کی بار دل از گردون بی حاصل کشم
استخوانم توتیا شد، چند بار دل کشم
۱هستی موهوم ما موج سرابی بیش نیست
به که بر لوح وجود خود خط باطل کشم
۲صحبت من در نمی گیرد به کاهل مشربان
هر نفس چون بحر، دامن از کف ساحل کشم
۳تا کمر دل در غبار جسم پنهان گشته است
کو چنان دستی که این آیینه را از گل کشم
۴خار صحرای ملامت خون خودرا می خورد
پای آسایش اگر در دامن منزل کشم
۵آتشین رخساره ای در چاشنی دارد سپند
با کدام امید من آواز در محفل کشم
۶من که دیدم بارها از رخنه دل کعبه را
خاک در چشمم اگر دست از رکاب دل کشم
۷صائب از سودای زلفش دست رغبت می کشم
تا به کی دررشته جان عقده مشکل کشم
۸