شست نقش انجم از افلاک مژگان ترم
ابر شد مستغنی از دریا ز آب گوهرم
۱آتشین جانی ندارد همچو من این خاکدان
پیچ وتاب برق دارد استخوان در پیکرم
۲دلومن در ساعت سنگین به چاه افتاده است
شور محشر از گریبان بر نمی آرد سرم
۳از رخ چون آفتاب اوست روز من سیاه
در لباس زنگ از تردستی روشنگرم
۴سوختن برآتش من آب نتواند زدن
می توان رنگ قیامت ریخت از خاکسترم
۵شمع بر بالین من انگشت زنهاری شود
برگ گل چون لاله گردد داغدار بسترم
۶دوری او بس که بیرحمانه می سوزد مرا
شمع بالین می شود گر دشمن آید برسرم
۷من که بودم از سبک مغزان دریا چون حباب
از گرانی غوطه زد در کاسه زانو سرم
۸گرچه می دارم به سیلی سرخ روی خویش را
می شود چون لاله خون مرده می در ساغرم
۹می گذارد همچو مجنون شیر پیشم پشت دست
صیدگاه عشق را هر چند صید لاغرم
۱۰کرد چنبر دست بیداد فلک را صبر من
پای خواب آلود شد موج خطر از لنگرم
۱۱شبنم محجوب از گلچین بود گستاختر
در گلستانی که من چون حلقه بیرون درم
۱۲این گل روی عرقناکی که من دیدم ازو
نیست ممکن در نظر آید بهشت و کوثرم
۱۳مانع پرواز من صائب نمی گردد قفس
می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرم
۱۴