بی گل رخسار او هرگاه در بستان شدم
خنده بیدردی گل دیدم وگریان شدم
۱عشق بر هر کس که زورآورد من گشتم خراب
سیل در هر کجا که پا افشرد من ویران شدم
۲لقمه بی استخوان من لب افسوس بود
در چه ساعت بر سر خوان فلک مهمان شدم
۳برگ کاه من ز حیرت پشت بر دیوار داشت
جذبه ای از برق دیدم آتشین جولان شدم
۴بیقراران پای نتوانند در دامن کشید
دامن مطلب به دست افتاد سرگردان شدم
۵خنده می گویند صبح نوبهار عشرت است
من ندیدم روزخوش چون غنچه تا خندان شدم
۶بحر رحمت را تصور کرده بودم بیکنار
از غبار خط به گرد عارضش حیران شدم
۷کاسه در یوزه پیش خضر صائب چون برم
من که از فکر دهانش چشمه حیوان شدم
۸