با زبان گندمین از بینوایی فارغم
خوشه ای دارم که از خرمن گدایی فارغم
۱موج را سر رشته وحدت زدریا نگسلد
بند بندم گر کند عشق از جدایی فارغم
۲جوهر من از دهان زخم گویا می شود
چون لب خاموش تیغ از خودستایی فارغم
۳کاسه لبریز دریا را نمی آرد به چشم
چشم پر خون، دارد از شبنم گدایی فارغم
۴بستر خار است بر دیوانه سختیهای عشق
سنگ طفلان کرده است از مومیایی فارغم
۵همت من سر فرو نارد به مقصدهای پست
از هدف عمری است چون تیر هوایی فارغم
۶نیست چون طاوس از هر پر در آتش نعل من
جغد بی بال و پرم، از خودنمایی فارغم
۷آفتاب از لعل غافل نیست در زندان سنگ
از تلاش رزق با بی دست و پایی فارغم
۸در بهشت عافیت افتاده ام، تا کرده است
پاس وقت خود ز پاس آشنایی فارغم
۹ازمسلمانان نمی داند اگر زاهد مرا
منت ایزد را ز کافر ماجرایی فارغم
۱۰چون نگاه وحشیان الفت نمی دانم که چیست
در میان مردمان از آشنایی فارغم
۱۱مشتری بسیار دارد چون گهر شد کم بها
از شکست خویشتن از ناروایی فارغم
۱۲خاکساری بس بود صائب مرا خاک مراد
بر در دو نان ز ننگ جبهه سایی فارغم
۱۳