خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کم
آبروی گل نمی گردد ز قرب خارکم
۱شمع را از پرده شب گشت رعنایی فزون
نخوت جانان نشد از خط عنبربارکم
۲منقطع گردید آب خوشدلی از جویبار
هرکجا دیوانه شد در کوچه و بازار کم
۳عالم روشن به چشم من سیاه از توبه شد
ظلمت دل می شود هرچند ز استغنارکم
۴از علایق بیشتر کلفت گرانباران کشند
زحمت خارست بر پای سبکرفتار کم
۵ظلمت است از زندگانی قسمت پای چراغ
زیر پای خویش بیند دولت بیدار کم
۶می شود از تنگدستی نفس کجرو مستقیم
در ره باریک گردد پیچ وتاب مارکم
۷نیست از زخم زبان روشن ضمیران را گریز
خار و خس کم گردد از دامان دریابارکم
۸ظاهر آرایی است کز تعمیر باطن غافل است
رتبه گفتار هرکس باشد از کردارکم
۹از صلاح ظاهری بسیار کس گمره شدند
نیست در قطع ره دین سبحه از زنار کم
۱۰سایه دست نوازش بر سر آزادگان
درگرانی نیست از شمشیر لنگردارکم
۱۱حسن او در روزگار خط به حال خویش ماند
از خزان برگی نشد صائب ازین گلزار کم
۱۲