با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم
چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم
۱چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلق
بهر مشتی استخوان منت پذیرعالمم
۲خود فروشی پیشه من نیست چون بیمایگان
فارغ از رد و قبول و داروگیر عالمم
۳از سخنهایی که می آید به کار مردمان
تا به دیوان قیامت ناگزیر عالمم
۴گوش سنگین چمن پیر است مهر لب مرا
ورنه من از بلبلان خوش صفیرعالمم
۵پرده مردم دریدن نیست لایق، ورنه من
از صفای سینه آگاه از ضمیر عالمم
۶خواری دایم به است از عزت پا در رکاب
بی نیاز از اعتبار زود سیر عالمم
۷با جهان آب وگل دلبستگی نبود مرا
می توان چون مو بر آورد از خمیر عالمم
۸می نهند انگشت برحرفم خطاکاران همان
گرچه از افکار صائب بی نظیر عالمم
۹