خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم
از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم
۱بادبان کشتی من شهپر پروانه است
سینه بر دریای آتش بی محابا می زنم
۲تا چو سوزن رشته الفت گسستم از جهان
سر برون ازیک گریبان با مسیحا می زنم
۳ذره بیقدرم اما افسر خورشید را
گر گذارد بر سر من چرخ، سر وا می زنم
۴چون صدف تا دست بر بالای هم بنهاده ام
کاسه در آب گهر درعین دریا می زنم
۵می گشایم عقده های گریه خونین زدل
گربه ظاهر خنده خونین چو مینا می زنم
۶دست من گیرای گران تمکین که چون موج سراب
سالها شد قطره در دامان صحرا می زنم
۷از پریشان گردی نظاره صائب سوختم
بخیه حیرانیی بر چشم بینا می زنم
۸