چند روزی از در میخانه سروا می زنم
پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم
۱چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب
می کشم چون موج میدان و به دریا می زنم
۲بر نمی تابد غبار کلفتم آغوش شهر
می شوم سیلاب و بر دامان صحرا می زنم
۳بلبلم اما می گلرنگ معشوق من است
قمریم اما نوا بر سرو مینا می زنم
۴خویش را مرغابیان اشک برمژگان زنند
من کجا مژگان به هم بهر تماشا می زنم
۵حسن او در دیده خورشید مژگان را گداخت
من همان از سادگی فال تماشا می زنم
۶شیشه ای کز غمزه خوبان دلش نازکترست
از جنون من دمبدم بر سنگ خارا می زنم
۷من که جان بخشی چو خضر شیشه دارم در بغل
خنده قهقه بر اعجاز مسیحا می زنم
۸می فتد هر روز در کارش شکست تازه ای
من ز سودای سر زلفی که سر وا می زنم
۹عمرها صائب به شهر عقل بودم کوچه بند
مدتی هم با غزالان سر به صحرا می زنم
۱۰