همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم
می شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم
۱موج بیتابم عنانداری نمی آید زمن
بی تأمل سینه بر دریای هایل می زنم
۲نیست از شوق رهایی بیقراریهای من
بهر مردن دست وپا چون مرغ بسمل می زنم
۳می زند بهر شکستن دل همان بر سینه سنگ
سنگ عالم را اگر بر شیشه دل می زنم
۴پی به عیش بی زوال تلخکامی برده ام
کاسه چون چشم تو در زهر هلاهل می زنم
۵زلف جوهر را به باد بی نیازی می دهد
این تغافلها که من بر تیغ قاتل می زنم
۶تیشه فولاد می گردد به قصد پای من
در طریق عشق هر گامی که غافل می زنم
۷بحرم اما جان برای خاکساران می دهم
بوسه در هر جنبشی برروی ساحل می زنم
۸وصل نتواند مرا صائب ز افغان بازداشت
چون جرس فریادها در پای محمل می زنم
۹