مشت آبی بر رخ از اشک ندامت می زنم
نیش بیداری به چشم خواب غفلت می زنم
۱پیش ازان کز خواب سنگین توتیا گردد تنم
خار در چشم شکر خواب فراغت می زنم
۲کوثر و زمزم نشوید گرد عصیان مرا
خویش را چون موج بر دریای رحمت می زنم
۳از پریشان دیدنم خاطر گشته است
بر در این خانه چندی قفل حیرت می زنم
۴غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام
گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم
۵آهوی رم خورده ام، از پاس من غافل مشو
ناگهان بر دامن صحرای وحشت می زنم
۶می کنم در پرده پنهان داغ عالمسوز را
مهر بر بالای خورشید قیامت می زنم
۷ساده لوحی بین که چون شبنم درین بستانسرا
فال همچشمی به خورشید قیامت می زنم
۸روزگاری هر زه گردیدم درین عالم، بس است
مدتی هم زور بر بازوی عزلت می زنم
۹چند در دامانم آویزد غبار آرزو
آستین بر روی این گرد کدورت می زنم
۱۰چند هر ساعت برون آید به رنگی قطره ام
خویش را بر قلزم بیرنگ وحدت می زنم
۱۱می کنم سیراب اول همرهان خویش را
این نمک بر زخم خضر بی مروت می زنم
۱۲عاشق شهرت نیم صائب چو ماه و آفتاب
آستین بر شمع عالمسوز شهرت می زنم
۱۳