رشته امید را تا چند پیوندم به خلق
تا به کی شیرازه بال و پر عنقا کنم
۱می ربایندش ز دست یکدگر خوبان چوگل
من دل گم گشته خودرا کجا کنم
۲با چنین کامی که از تلخی سخن رامی گزد
حیفم آید تف به روی مردم دنیا کنم
۳هر کسی برق تجلی را نمی داند زبان
چون ابوطالب کلیمی از کجا پیداکنم
۴می روم بر قله قاف قناعت جا کنم
بیضه امید را زیر پر عنقا کنم
۵پای خم گیرم ز دست انداز کلفت وارهم
دست بردارم ز سر در گردن مینا کنم
۶از حضیض پستی فطرت برآرم خویش را
آشیان بر شاخسار اوج استغنا کنم
۷سرو آهم یک سرو گردن ز طوبی بگذرد
چون خیال قامت آن شعله رعنا کنم
۸شد بنا گوشم سیه چون لاله از حرف درشت
بخت سبزی کو که جا در دامن صحراکنم
۹