جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم
چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم
۱حلقه چشمی چو دور آسمان می خواستم
تا به کام دل نظر برماه تابانش کنم
۲پسته لب بسته او سنگ را دندان شکست
من به زوردست می خواهم که خندانش کنم
۳میوه فردوس را تاب نگاه گرم نیست
چون نظر گستاخ بر سیب زنخدانش کنم
۴از لطافت شمع من عریان نمی آید به چشم
به که از بیرون در سیر شبستانش کنم
۵بر ندارد سر زبالین دیده حیران من
گربه جای اشک اخگر در گریبانش کنم
۶خانه ای از خانه آیینه دارم پاکتر
هرچه هرکس اورد با خویش مهمانش کنم
۷هر خم موی گرهگیرش کمینگاه دلی است
من به این یک دل چه با زلف پریشانش کنم
۸مرکز پرگار حیرانی است چشم عاشقان
هم به چشم او مگر سیر گلستانش کنم
۹گرچه مورم صائب اما در مقام گفتگو
می توانم حرف در کار سلیمانش کنم
۱۰