چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنم
رخنه های جسم را محکم زلخت دل کنم
۱کیمیا ساز وجود خاکسارانم چو عشق
گرفتد بر مهره گل پرتو من دل کنم
۲می شود دل چون صدف در سینه تنگم دو نیم
تادرین دریای پرخون گوهری حاصل کنم
۳کوه می لرزد ز بی سنگی درین آشوبگاه
من چسان لنگر درین دریای بی ساحل کنم
۴همت من در فضای عرش جولان می زند
سر بر آرد از فلک تخمی که زیر گل کنم
۵بس که از گرد یتیمی مایه دارد گوهرم
در دل دریا اگر لنگر کنم ساحل کنم
۶می شود روشن چراغ نیکی از آب روان
خرده جان را نثار خنجر قاتل کنم
۷می گدازد شرم همت گوهر پاک مرا
بحر را صائب اگر در دامن سایل کنم
۸