چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم
در زمین شور تا کی تخم خود باطل کنم
۱تلخ گردیده است بر من خواب از شرم حضور
کاش خود را می توانستم ازو غافل کنم
۲از جدایی همچنان چون زلف می لرزد دلم
دست اگر چون خون خود در گردن قاتل کنم
۳نارسایی کرد آه بی مروت ورنه زود
می توانستم به خود سرو ترا مایل کنم
۴راه را خوابیده سازد چشم خواب آلودگان
بهر شبگیرست هر خوابی که در منزل کنم
۵چون گهر با تلخ رویان تازه رو بر می خورم
گرچه از گرد یتیمی بحر را ساحل کنم
۶می دهد شرم کرم در بحر گوهر غوطه ام
چون صدف گوهر اگر در دامن سایل کنم
۷گر شود از تیغ او قسمت دم آبی مرا
خاک را خون در جگر چون طایر بسمل کنم
۸خرده جان از خجالت بر نمی آرد مرا
خونبهای خود مگر در دامن قاتل کنم
۹من که در دامان صحرا در کنار لیلیم
کار آسانی چو پیش آید مرا مشکل کنم
۱۰من که گوش خویش می گیردم ز فریاد سپند
چون بلند آواز خود صائب درین محفل کنم
۱۱