جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم
چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم
۱من که بر سر خاک می ریزم به دست دیگران
در جهان بیوفا طرح عمارت چون کنم
۲رهنمایی می کنم مرغان فارغبال را
گاه گاهی گر سر از کنج قفس بیرون کنم
۳تیره نتوان کرد آب زندگانی را به خاک
جان چه باشد تا نثار آن لب میگون کنم
۴نسبتی در خاکساری نیست با مجنون مرا
کز غبار خاطر خود طرح صد هامون کنم
۵من که پر در لامکان بی نیازی می زنم
حاش لله شکوه از ناسازی گردون کنم
۶آب در چشم غزال از آه گرم من نماند
با خمار نرگس میگون لیلی چون کنم
۷غیرت همکار بنددست و پای جرات است
می روم زین بزم تا پروانه را ممنون کنم
۸صائب از شرم سبکباری گذارد پا به کوه
کوه درد خویش را گر عرض بر مجنون کنم
۹