دل اسیر طره عنبرفشانش چون کنم
با دل مجروح با مشکین سنانش چون کنم
۱می چکد خون از گل رخسارش از تاب نگاه
بوسه بر رخساره چون ارغوانش چون کنم
۲تیر آن ابرو کمان از جوشن الماس جست
سینه خود را هدف پیش کمانش چون کنم
۳چشم او چشم مرا در سرمه خوابانیده است
همزبانی با نگاه نکته دانش چون کنم
۴حرف نتواند بر آورد از دهانش سر برون
من درین فکرم زبان را در دهانش چون کنم
۵آب شد بال سمندر از فروغ عارضش
پرده های دیده را آیینه دانش چون کنم
۶ماه نورا هاله در آغوش نتواند گرفت
حیرتی دارم که با موی میانش چون کنم
۷تا نگیرم تنگ آن موی میان را در بغل
پیچ و تاب خویشتن خاطرنشانش چون کنم
۸چشم دل دارد زمن هر حلقه ای از زلف او
من به این یک دل به زلف دلستانش چون کنم
۹خون ز فریادم چکید و در به رویم وانکرد
با دل سنگین گوش باغبانش چون کنم
۱۰صائب آتش نفس گر شعله در عالم زند
با زبان خامه آتش فشانش چون کنم؟
۱۱