گر کند آن بیوفا از من جدایی، چون کنم
من که از اهل وفایم بیوفایی چون کنم
۱زلف بندی نیست کز تدبیر بتوان پاره کرد
کند دندان خود از نیر خایی چون کنم
۲در میان رشته زنار و آن موی کمر
فرق بسیارست، کافر ماجرایی چون کنم
۳آب شمشیر شهادت دانه را خرمن کند
در نثار خرده جان بدادایی چون کنم
۴آسمان چون قمریان در حلقه فرمان اوست
از کمند زلف او فکر رهایی چون کنم
۵بر خدنگ غمزه او شش جهت بال و پرست
خویشتن را جمع ازین تیر هوایی چون کنم
۶موج چون خار و خس اینجا دست و پا گم کرده است
من درین دریا به این بی دست و پایی چون کنم
۷با دل روشن نمی بینند مردان پیش پا
من درین ظلمت سرا بی روشنایی چون کنم
۸سازگاری با گرانجانان نمی آید زمن
نرم بر خود سنگ را چون مومیایی چون کنم
۹دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود
از برای چشم کوران سرمه سایی چون کنم
۱۰دیده خود را درین بستانسرا چون آفتاب
کاسه دریوزه شبنم گدایی چون کنم
۱۱بیستون عشق می گویدبه آواز بلند
رتبه کار مرا من خودستایی چون کنم
۱۲من که مردم را توان چون عصا شد تکیه گاه
صائب از آتش زبانی اژدهایی چون کنم
۱۳