جسم خاکی را زغفلت چند معماری کنم
چند اوقات گرامی صرف گلکاری کنم
۱قامت خم گشته را نتوان به حکمت راست کرد
چند این دیوار مایل را نگهداری کنم
۲شد زپیری ناتوان هر عضوی از اعضای من
یک جهان بیمار را من چون پرستاری کنم
۳ساده لوحی بین که می خواهم به دست رعشه دار
توسن عمر سبکرو را عنانداری کنم
۴آفتاب تیغ زن اینجا سپر انداخته است
من درین میدان چه اظهار جگر داری کنم
۵در دبستان جهان تا چند با موی سفید
صرف مد عمر خود را در سیه کاری کنم
۶از درو دیوار این غمخانه می بارد ملال
من که را بااین غم بسیار غمخواری کنم
۷هست در خرمن مرامور و ملخ از دانه بیش
خوشه چینان را به احسان چون هواداری کنم
۸چون ز غفلت صرف مستی شد مرا سر جوش عمر
به که این ته جرعه را در کار هشیاری کنم
۹من که نیش پشه ای در خاک و خونم می کشد
چون دم تیغ حوادث را سپر داری کنم
۱۰چون ز طوف کعبه مقصود گردم کامیاب
من که در هر گام منزل از گرانباری کنم
۱۱من که می دانم عزیزی می دهد خواری ثمر
چون مه کنعان چرا اندیشه از خواری کنم
۱۲من که نتوانم گلیم خود بر آوردن ز آب
دیگران را باکدامین دست و دل یاری کنم
۱۳می کند سیل حوادث کوه را صائب ز جا
من که از خار و خسم کمتر، چه خودداری کنم
۱۴