رشته جسم گرانجان را ز سر وامیکنم
سر برون چون سوزن از جیب مسیحا میکنم
۱چون می نارس امید پختگیها مانع است
در شکست خم دو روزی گر مدارا میکنم
۲آه آتشبار من در حسرت اسباب نیست
سینه را پاک از خس و خار تمنا میکنم
۳یک صدف بیگوهر عبرت ندارد روزگار
نیست از غفلت چو طفلان گر تماشا میکنم
۴چشم احسان دارم از بیحاصلان روزگار
زیر سرو و بید دامان از طمع وامیکنم
۵از گریبان صدف بهر چه آرم سر برون
من کز آب گوهر خود سیر دریا میکنم
۶دیگران گر باده از مینا به ساغر میکنند
من ز کمظرفی می از ساغر به مینا میکنم
۷بیمحابا میزنم بر قلب آتش چون سپند
مصرع برجستهای هرگاه انشا میکنم
۸حاش لله خانه گل را کنم نقش و نگار
من که دل را ساده از خال سویدا میکنم
۹آنچنان با فقر خرسندم که گر بال هما
بر سر من سایه اندازد ز سر وامیکنم
۱۰دشمن آیینه صافند معیوبان و من
از برای عیب خود آیینه پیدا میکنم
۱۱نیست از عزلت مرا مطلب اگر شهرت چرا
قاف را سنگ نشان صائب چو عنقا میکنم
۱۲