در ریاضِ آفرینش صد دل بیبرگ را
با تهیدستی رعایت چون صنوبر میکنم
۱بر دل من کلفتی از درد و داغ عشق نیست
بستر و بالین ز آتش چون سمندر میکنم
۲خوار میگردند دنیا دوستان در چشم من
چون نظر صائب به دنیای محقر میکنم
۳فقر را از حفظ آب رو توانگر میکنم
نان خشک خود به آب زندگی تر میکنم
۴تشنه ساحل نیم چون کشتی بیبادبان
هرکجا امید طوفان است لنگر میکنم
۵چند در خامی سراید روزگارم سوختم
عود خام خویش را در کار مجمر میکنم
۶با سبکدستان سخاوت سرخرویی بردهد
هرچه سازم جمع مینا به ساغر میکنم
۷دانه من با زمین خاکساری آشناست
میکنم نشو نما چون خاک بر سر میکنم
۸ناتوانی پرده چشم حسودان میشود
عیشهای فربه از پهلوی لاغر میکنم
۹بر فقیران پیشدستی کردن از انصاف نیست
میوه چون در شهر شد بسیار نوبر میکنم
۱۰چون صدف هر قطره آبی که میگیرم ز ابر
از صفای سینهٔ بیکینه گوهر میکنم
۱۱موج دریا گر شود شمشیر من چون ماهیان
جوشن داودی تسلیم در بر میکنم
۱۲چون فلاخن بیستون بر گرد می گردد مرا
بس که موزون نقش شیرین را مصور میکنم
۱۳تا چو عیسی دست خود از چرکِ دنیا شُستهام
دست در یک کاسه با خورشید انور میکنم
۱۴