از تحمل خصم را چین از جبین وا می کنم
با کلید موم قفل آهنین وامی کنم
۱بر گشاد عقده دل نیست دستم ورنه من
غنچه پیکان به باد آستین وامی کنم
۲هر قدر پهلو تهی سازد زمن از سادگی
جای خود از نامداری درنگین وامی کنم
۳می چکد صد لاله خون بر خاک از هر ناخنم
یک گره تازان دو زلف عنبرین وامی کنم
۴جای خود را در دل سخت فلک از راستی
با دم گیرا چو صبح راستین وامی کنم
۵گرچه از بی حاصلی تخم امیدم سوخته است
پیش خرمن من دامنی چون خوشه چین وامی کنم
۶نام خود سازند مردان محو ومن از سادگی
در تلاش نام میدان چون نگین وامی کنم
۷چاردیوار صدف شایسته اقبال نیست
در غریبی چشم چون در ثمین وامی کنم
۸خاکساری پرده چشم حسودان می شود
بال و پر چون ریشه در زیر زمین وامی کنم
۹می کنم شکر گل بی خار از فهمیدگی
گر به روی خار چشم پاک بین وامی کنم
۱۰در دل هرکس که از غم هست صائب عقده ای
از نسیم گفتگوی دلنشین وامی کنم
۱۱